ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
318
قصص الانبياء ( فارسى )
طاقت ندارد هلاك شود ، از بيم او نيارم گفتن . ايشان گفتند كه ما حيله كنيم تا روزى از مجلس غايب باشد تا تو ما را ذكر دوزخ بگوى . گفت شما دانيد اگر توانيد . پس بيامدند و يحيى را گفتند چه باشد كه تو يك مجلس بعبادت ديگر مشغول شوى تا پدر تو ما را ذكر دوزخ بگويد كه ديرگاه است كه نشنيدهايم . ديگر روز زكريّا مجلس داشت ، خلقى بسيار گرد آمدند . يحيى پنهان آمده بود و نشسته چنان كه كس او را نديد . زكريّا ذكر دوزخ گفتن گرفت . مردم مىگريستند . يحيى سر بگريبان فرو برده بود تا زكريّا اين خبر بگفت : انّ فى النّار لدرك يقال له سجّين لا يجاوزها الا البكّاء « 1 » من خشية اللّه تعالى . يحيى چون اين خبر بشنيد نعره بزد و از آنجا بيرون جست ، پلاس بر خويشتن بدريد ، و فرياد همىكرد و همىگفت : ان فى النار لدرك يقال له سجين . و روى در بيابان نهاد و مىدويد نعرهزنان و فريادكنان . زكريّا چون چنان بديد از كرسى بيفتاد و بىهوش گشت و بانگ مىكرد . هلك ابنى ، و قوم من بر من ستم كردند . آب بياوردند و بر روى او زدند ، به هوش بازآمد و جامه را بدريد و مىگفت وا ولداه . خبر بمادرش برسيد بانگى بكرد و بىهوش شد . چون به هوش بازآمد رسنى بر ميان بست و زكريّا را گفت اين چه بود كه تو كردى ؟ كه فرزند مرا هلاك كردى و مرا آواره كردى . و همچنان روى در بيابان نهاد ] b 051 [ ، و بر اثر يحيى زارىكنان مىرفت و مىگفت : آه فرزند عزيز من ! واه فرزند جوان من ! يحيى عليه السّلم همچنان سه شبانروز مىدويد تا بر سر كوهى رسيد ، سست گشت و بر سر آن كوه بيفتاد بيهوش . مادرش شبانان را پرسيد كه هيچ جوانى ديديد گريان مىدويد و مىگفت ، انّ فى النار لدرك يقال له سجين ؟
--> ( 1 ) - دركة يقال لها سجان ( ؟ ) لا يجاوز منها الا البكاؤن . ( بيا . ن )